تبليغاتX
با من هر چه کرد آن آشنا کرد
بی تو هرگزsh

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت 
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                    بسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

 

 خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

میدونی حسرت چی را دارم می خورم ...؟! حسرت اینو كه حالا كه می دونم باید چی كار كنم دیگه نمی تونم و ای كاش ای كاش ای كاش اون موقع كه می تونستم می دونستم ! 

 من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري است. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود. چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم. هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم . ولي من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هديه کني مهربان من      گفتم نرو پرپر مى شم


گفتى مى خوام رها باشم

گفتم اخه عاشق شدم

گفتى مِى خوام تنها باشم

گفتم دلم گفتى بسوز

گفتم يه عمرى باز هنوز

گفتم اخه داغون مى شم

گفتى به من خوش مِى گذره

گفتم بيا چشمام براى تو 

گفتى اخه كى مى خره

گفتم منو جنس مى ديدى ؟

گفتى اره بى قيمتى

گفتم يه روز كسى بودم

با من نكن بى حرمتى

گفتم صدام مى ميره باز

گفتى با درد بسوز بساز

گفتم حالا كه پير شدم

گفتى كه از تو سير شدم

گفتم تمنا مى كنم

گفتى مى خوام خوردت كنم

گفتم بيا بشكن تنو

گفتى فراموش كن منو                                                                                                                           

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:30  توسط میثم | 
  از همان روزي كه كه دست حضرت قابيل

 گشت آلوده به خون حضرت هابيل

 از همان روزي كه فرزندان آدم

 زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

 آدميت مرد!

 گرچه آدم زنده بود
 از همان روزي كه يوسف ا برادر ها به چاه انداختند

 از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختن

 آدميت مرده بود

 بعد دنياي پر از آدم شد و اين آسياب

 گشت گشت

 قرن ها از قرن آدم هم گذشت

 اي دريغ

 آدميت بر نگشت

 قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

 سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي ست

 صحبت از آزادگي،پاكي،مروت،ابلهي

 صحبت از عيسي و موسي و محمد نا بجاست

 قرن موسي چمبه هاست

 روزگار مرگ انسانيت است

 من كه از پژمردن يك شاخه گل

 از نگاه ساكت يك كودك بيمار

 از فغان يك قناري در قفس

 از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بردار

 اشك در چشمانم و بغضم در گلوست

 ودر اين ايام زهرم در ساله ،زهر مارمدر سبوست

 مرگ انها را كجا باور كنم؟

 صحبت از پژمردن يك برگ نيست

 واي!جنگل را بيابان مي كنند

 دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند!

 هيچ حيواناتي به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نا مردان

 با جان انسان مي كنند!

 صحبت از پژمردن يك گل نيست

 فرض كن:مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

 فرض كن:يك شاخه گل هم در جهان هرگز نيست

 فرض كن:جنگل بيابان بود از روز نخست !

 در كويري سوت و كور

 در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

 صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق

 گفتگو از مرگ انسانيت است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 9:44  توسط میثم | 

خسته ام از وحشت خون بار آینده

خسته ام از چشم هایی که می گریند   

                       خسته ام از قبول این سر نوشت تلخ 

        

                                                   

من با خودم غریبه ام             

                               کسی مرا با خودم آشنا سازد

 

                                                               از تنهایی رهایم سازد و مرا با خودم           

پیوند دهد   

دلم برای خودم تنگ شده  , دلم برای خودم می سوزد

 

تکه ای از وجودم تنهاست......

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 18:11  توسط میثم | 
نوشته ی ناب
به سبک بالی یک واژه نگر،که به تو میگوید به((خود)) ((آ)) تا ((خودا)) رابینی!

بیش از این من چه بگویم سخنی،که گهی ((راز)) سکوت بهتر از هر واژه هدردادن بیهوده ماست!

                                         

                                          **************

ترجیح میدم با کفشهایم راه بروم و به خدافکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر

کنم.

                                         **************


وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای باران نوای دل انگیزی شد چه فرقی میکند برگ سبز کدام

درختی؟


                                         *****************

آنقدر زجر کشیدم ز جهان سیر شدم،صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:52  توسط میثم | 

عشق یک جوشش کور است

و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه

واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و

هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و

تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،

و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

 عشق جنون است

و جنون چیزی جز خرابی

و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود

و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند

و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را

در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،

بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،

که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد

ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:

“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و

معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و

ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است

از جنس این عالم نیست.”

“دکتر علی شریعتی”

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:10  توسط میثم | 

میدونی خوشگل من دوست دارم

همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم

میدونی فقط تو رو دارم روی زمین

اینم نشونش بیا اسمتو روی سینه ام ببین

میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی

میدونم دوستم داری اشک منو در میاری

آخه تو چقد ادائو ناز داری

میتونی عشق منو توی قلبت بکاری    

 

از ازل ايل وتبارم همه عــــــاشق بودند

     سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم!

من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام

 چــون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

   مـــــــــــیله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط میثم | 
 

سفر سلامت

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط میثم | 
 

سلام سلام سلام

اما چرا برای چی ما سلام می کنیم برای آشنایی یا اینکه دوستی

دوستی برای چی ..........؟

شاید برای اینکه تنها نباشیم با یکی دردو دل کنیم تا اینکه آروم بشیم اما چرا

راستی چرا..........؟

یک روزی می گفتم منتظر می مونم تا آخر عمر

یک روز می گفتم که میمیرم بدون اون

شبها اشک می ریختم ٬ باهاش حرف می زدم ٬ تو ذهنم کنارش بودم

همیشه به یادش

اما

رفت خیلی آسونتر از اون چیزی که فکر می کردم

داشتم دق می کردم اون قدر ناراحت بودم که حتی توی فضای باز هم

نفس کشیدن برام سخت بود ٬

یکی اومد تو زندگیم که ای کاش هیچ وقت نیامده بود از ناراحتی زیاد

با هاش دردو دل کردم از احساسم

براش گفتم اما تو دلش به من می خنیدید و احساسات من براش بچه گانه بود

 حالا من مسیر زندگیم رو گم کردم

امیدم رو از دست دادم به من می گن خدا رو فراموش نکن اما من .....

نمی دونم هنوز من رو می بینی یا نه من اینجا تو دو راهی دلم تک و تنها موندم

من فریاد می زنم می گم که کمکم کن نذار که خودم رو گم کنم اما باور کن که خیلی

سخته من نمی تونم تحمل کنم

دیشب خواب دیدم که دیگه راه برگشتی ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:57  توسط میثم | 
حضرت زهرا(س) : زن وقتي به حد بلوغ رسيد ، نبايد جايي از بدن و اندامش ديده شود ، مگر صورت و دست ها (سنن ابي داود ج2ص383)

پيامبر اكرم (ص) : خداوند مرداني كه شبيه زنان مي شوند و زناني كه خود را شبيه مردان قرار مي دهند ، نفرين كرده است (بحارالانوارج103ص242)

پيامبر اكرم (ص) نهي فرمودند از اين كه زني براي غير همسرش ، خود را بيارايد ، پس اگر مرتكب چنين عملي شود برخدا سزاوار است كه او را در آتش بسوزاند
(وسائل الشيعه ج7ص117)


پيامبر اكرم (ص) : هر زني كه خود را خوشبو سازد (به طوريكه نامحرم ان را استشمام كند) و سپس از خانه خارج شود ، تا هنگام بازگشت به خانه

مورد لعنت قرار مي گيرد (وسائل الشيعه ج7ص154)

حضرت علي(ع) فرمودند : به همراه فاطمه (س) به خدمت رسول خدا شرفياب شديم در حالي كه او به شدت گريه مي كرد ، گفتم : پدر و مادرم به فدايت

چه چيز اين چنين شما را گريان ساخته ؟!

فرمودند شبي كه مرا به معراج بردند زناني از امتم را در عذابي شديد و در وضع بدي ديدم كه از شدت عذابشان گريستم ، سپس احوال انها را برايم شرح دادند

فاطمه(س) فرمويد : اي محبوب و روشني چشم من ! ما را از عمل انها با خبر ساز . پس حضرت فرمودند :

« زني كه با مويش آويخته شده بود ، در دنيا مويش را از نا محرمان نمي پوشاند ، زني كه با زبانش آويخته شده بود همسرش را آزار مي داد ، و آنكه

گوشت بدن خود را مي خورد ، بدنش را براي ديگران تزيين مي كرد و آن كه با قيچي گوشتش چيده مي شد ، كسي بود كه خويشتن را بر مردان نامحرم

عرضه مي داشت (وسائل الشيعه ج7ص156)

پيامبر اكرم (ص) : براي زن سزاوار نيست كه هنگام بيرون رفتن از خانه اش ، لباسش را جمع و فشرده كند و به بدنش بچسباند . (فروع كافي ج5ص519)

پيامبر اكرم(ص) : براي زن شايسته نيست كه در وسط مسير راه برود ، بلكه شايسته است كه ر كنار مسير حركت كند . (پوشش زن در اسلام ص 19)

پيامبر اكرم(ص) در گفتاري زنان اهل دوزخ را كه حتي بوي بهشت به مشام ايشان نمي رسد چنين معرفي مي كنند :

زناني كه بد حجاب اند و با زرق و برق خود را به مردم نشان مي دهند و هوس هاي آنها را به سوي خود جذب مي كنند و موهاي سرشان همچون

كوهان هاي شتر است ... (مستدرك سفينه البحار ج 10ص52)
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط میثم | 
يه روزي عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم موشك بازي ميكردن تا نوبت به ديوونگي رسيد همه رو پيدا كرد اما هر چه گشت اثري از عشق نبود فضولي متوجه شد كه عشق پشت يك بوته ي گل سرخ قايم شده و ديوونگي رو خبر كرد و ديوونگي يك خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش كور شده است و ديوونگي كه خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي كند و از اون به بعد وقتي كه عشق به سراغ كسي ميره چون كوره بديهيه معشوقش رو نميبينه و ديوونگي هم هميشه در كنارشه
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته سوم دی 1390
هفته اوّل مرداد 1390
هفته اوّل مهر 1389
هفته اوّل دی 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
آرشیو موضوعی
خیلی حرفا با تو دارم
نویسندگان
میثم
خودم
پیوندها
به نام آنکه ما را به بهانه زندگی آفرید
گر چه خاکم زیر پا اما غرورم آسمون............
صدای حسن زیرک
موسیقی کردی...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM